اسباب کشی
برای اینکه شما هم راحت باشید و بنده هم خیالم راحت بشه ،بر میگردم سر خانه ی قبلی !
میتوانید مرا اینجا پیدا کنید .
با تشکر
حسین جعفریان
چلوکبابی 117سال قبل
یادمان نمی آید
ما آدم ها
بعضی هایمان
خیلی زود میمیریم
آن ها که زنده می مانند
بیشتر میمیرند
باورش سخت نیست
سال ها پیش ما را کشتند
زمین از آن بیابان های دور افتاده بود
در گور ِاین دنیا دفنمان کردند
تا خیال کنیم زندگی یک فرصت برای بخشش گناه های کودکانه ایست
که یادمان نمی آید
کلاغ
یک اسلحه ی SG 551 SWAT کالیبر 56/5 میلیمتر بر میدارم ، میرم روی سقف خونمون میشینم و کلاغهایی که میخوان به خونه برسند رومیزنم ، تا همه باز هم برای بچه هاشون تکرار کنند :
قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش نرسید !
پ.ن: از کلاغها متنفرم ، قار قار !
پ.ن: ای بشر خیره ! فاین تذهبون ؟
اعداد
١- از تو ممنونم به خاطر تمام حرفهای آرامش بخشی که در این چند روز گذشته به من گفتی .....متشکرم به خاطر تمام بستنیهای روی زمین
٢- نادر جان فهمیدم ، خیلی خوشحالم که تو هنوز هستی .
٣- هادی جان یک خبر خوش برات دارم ، دیگه هر وقت خواستی میتونم بیام ببینمت .
۴- از همه ی دوستان عزیز که نگران حال بنده بودند متشکرم ، پست قبلی خیلی خیلی جدی بود .
۵- اینجا ایران است ، سرزمین دروغ و ریا و تزویر ،سرزمین آدمهای حقه باز ، سرزمین زیر آب زنی ،سرزمین نسل اول و دوم و سوم و چهارم ! سرزمین نسل به اصطلاح سوخته ،سرزمین دوستان بی معرفت ،سرزمین یادهای سرگردان ......اینجا ایران است.
۶- دوستان من یک طاعون زده ام ! لطفا مرا بسوزانید ،آتشم بزنید .
٧- گفتی کامت دهم و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
٨- تغییر ،آری تغییر .....دلم میخواد برم فیلم ٢٠٠١ یک ادیسه ی فضایی رو ببینم به یاد کوبریک بزرگ!
٩- الان که اسم کوبریک رو نوشتم ، هوس کردم غلاف تمام فلزی رو هم نگاه کنم !
(( اسم تو سفید برفیه سرباز !!
بله قربان ، بله ! اسم من سفید برفیه ))
١٠- ممنون بابت ایمیل ،بعد از دو هفته خیلی خوشحالم کرد ،اصلا هم فکر نمیکردم آدم گنده دماغی باشی ،امیدوارم همه جا موفق باشی ،باهاتون موافقم بهترین اسم فامیل دنیا (( جعفریان ))
١١- میخواهم سکوت کنم ،ولی نادر گفت بیا با هم فریاد بزنیم ! نادر به همراهت بلند میشوم و میگویم :انا الحق ! بگذار سرمان بر بالای دار برود .
١٢ - گفتم که با تو بودن درد مرا نکاهد
گفتا که هجر و دوری با جان تو نسازد
گفتم مروتی کن ، جانم ستان و بگذر
گفتا گر مست بودی از هجر ،جانت رهایی می یافت
١٣-شماره ی قبلی از خودم بود ، ببخشید
١۴- چه کسی بود صدا زد حسین ؟
همینطوری
دستم را میگیری ؟
دارم همه چیزهایی که داشتم رو فراموش میکنم ..........فراموشی برای من لازم است........سکوت .......شاید.....حرفی ندارم.........همین .....نه من فقط یک فرصت میخوام .......فرصت برای چه ؟.......انگیزه های من همگی نابود شده اند .........لطفا کمکم کنید ....چرا صدا قطع و وصل میشه ؟ ....پس چرا اسم اس اس خالی میفرستی ؟ .....یک دو سه ....تمام شد ؟ ....نه هنوز اول کابوس هستی ....خدایا خدیا .......من من من (شکل خجالت ) ....خدایا خدایا خدایا (بغض ) ....خدایا خدایا انا الحق ( گریه گریه ) ............کمکم میکنی همه چیز را فراموش کنم ؟ ......آی قربون شکل ماهت بشم تو خدایی و من بنده ...... نادر نادر آغوشت را به من امانت میدهی ؟ .......من فراموش شده ام...من از دنیای مردگان برگشتم....من من من ....خدایا چقدر من ؟ ....هو هو هو هو ....یا هو !
آرزوهایم همه دست یافتنی هستند .....من از همه ی آدمها متنفرم ...از همه ...حتی خودم ..... خسته ام .....خسته ام....خوشحالم ...باور کن !!من الان دارم از خوشی این کارها را میکنم.....من میترسم....من میترسم ....از خودم بیشتر از همه میترسم......بنگ بنگ بنگ.....کابوی تنها با اسبش در دوربین محو میشوند ...من یک کابوی تنها هستم....بله من یک کابوی تنها هستم با اسبم جانی و سگ وفادارم بوشوگ.....اما من لوک خوش شانس نیستم...من لوک خالی هستم.....من حسینم ..... تمام !
تنها نمیشوی
من از تو پنجره
تو از من پل ساخته ای
و روبرویت که می ایستم
لبخند که نه
غمی غریب بر لبانت به دنیا می آید
خدا که حرفش را گفت
این چند سطر مانده را مینویسم و نقطه.
فردا تنها تصویری از تو میماند
در قلبی از آسمان
از خورشید
و من
که طاقباز دراز کشیده ام
نه برف
نه باران
از آسمان خاک میبارد
میبارد
میبارد
برسرم
من داغ بوده ام
و تازه میفهمم
که چشمهای تو کم کم
کم میشود
من تنها مینویسم
تو تنها....
نه!
این فعل حذف به قرینه ی معنا نمیشود
میدانم نمیشوی
( گروس عبدالملکیان )
پ.ن: این روزها باید همین یک جمله را از گهواره ی گربه ی ونه گات برای بعضیها تکرار کنم تا منظورم را بفهمند :
((پفیوز کسی است که فکر میکند خیلی باهوش است ، هیچ وقت نمیتواند جلوی دهانش را بگیرد ،مهم نیست بقیه چه میگویند ، او باید مخالفتش را بکند ، تو میگویی از یک چیزی خوشت می آید اما او ، پناه بر خدا ، میگوید که چرا خوش آمدن از آن چیز غلط است . یک آدم پفیوز تمام سعی اش را میکند که همیشه خیال کنی گند زده ای .مهم نیست تو از چی حرف میزنی ، او بهتر از تو میداند ))
داستانک
پیام خیلی واضح بود: مامورت را تمام کن !
پسر باید به دستور عمل میکرد ، دوست داشت این آخرین دستور را به بهترین شکل ممکن تمام بکند ، برای همین بهترین لباسی را که داشت به تن کرد ، جلوی آیینه ایستاد ، موهایش را مرتب کرد ، کفشش را واکس زد ، حالا اگر مادر بود میگفت خیلی خوش تیپ شده ای !
از اتاق خارج شد ، اتاق شماره ی 13 ، پیدا کردن این اتاق برایش ارزان تمام شده بود ، چون کسی جرات نمیکرد آن را اجاره کند ، میگفتند توسط شیاطین تسخیر شده است !
پیرزنی که همسا یه اش بود مثل همیشه به او لبخند زد ، او هم متقابلا لبخند زد و کلاهش را به نشانه ی احترام از سرش در آورد ، ولی اینبار برعکس دفعه های قبل راه بالا را در پیش گرفت ، پله ها را یکی یکی بالا میرفت ، آسانسور هم مثل همیشه خراب بود ، وقتی به طبقه ی 25 رسید ، برای چند ثانیه مکث کرد و نفسی تازه کرد ، حالا به پشت بام رسیده بود ، میتوانست تمام شهر را ببیند ، با لذت به شهر خیره شد ، همیشه منتظر آخرین ماموریت بود و برای رسیدن به این مرحله لحظه شماری میکرد ، کلاه را به زمین انداخت ، لبخندی زد ، زیر لب زمزمه کرد :بازی تمام شد !
و خودش را از آن بالا به پایین پرتاب کرد .
فردا نشریات تیتر زدند : دیروز مردی که بنا به گفته ی پلیس دچار یک بیماری روانی خاصی شده بود ، خودکشی کرد.
اعترافات روسو
Intus,et in cute
پاره ای از شعر پرس ، شاعر رومی : (( من تو را از درون میشناسم و از زیر پوست. ))
١- من دست به کاری میزنم که هرگز سابقه ای نداشته است و در آینده هم هیچ کس نخواهد توانست از آن تقلید کند.میخواهم مردی را با تمام خصوصیات حقیقی و طبیعی خود به همنوعانم نشان دهم ، و این مرد ، من خواهم بود.
٢- بانگ صور قیامت گو هرگاه که میخواهد بر خیزد ، خواهم آمد ، این کتاب را به دست گرفته در پیشگاه داور متعال حاضر خواهم شد ،و به آواز بلند خواهم گفت:این است آنچه کرده ام ، آنچه اندیشیده ام ، آنچه بوده ام . بد و نیک را با صراحتی یکسان بیان کرده ام ، نه از بدی نکته ای را نگفته گذاشته ام ، و نه چیزی بر نیکی افزوده ام . ))
پ.ن:بعدا در مورد حس وحشت خودم در مورد این کتاب بیشتر خواهم نوشت .
ما همه سرباز توییم خمینی
تلویزیون دارد مستند سیره ی عملی امام را نشان میدهد ، پیر مرد میگوید:
فردا بریزید به دانشگاه ها و مدارس !
همین جمله ی ساده را میگوید و در نمایی دیگر دانشجویان را میبینیم !
پیر مرد حرف میزند و من بغض کرده ام .
(( کارتر یک موجود است که ..... ))
میخندم ، پیرمرد چقدر شیرین حرف میزند .برای همین هست که این همه طرفدار داشت و دارد !
پیر مرد ساده بود ، هنگام حرف زدن لهجه داشت ، موقع حرف زدن از آرایه های ادبی استفاده نمیکرد ، پیرمرد مثل بابا بزرگها حرف میزد ، مثل جوانها ، مثل عموها ، مثل مردم عادی ، مثل یک بازاری ، اصلا پیرمرد مثل خودش حرف میزد .
پیرمرد ساده بود ، نگاهش گیرا بود و آرامشش یک جور خاصی بود !
پیرمرد با همین کلمات ساده یک اندیشه را بنیاد نهاد ، اندیشه ای که دنیا را فرا گرفت. اندیشه ای که مردان بزرگی چون رجایی و چمران را تربیت کرد . چمران مرد آرزوهای مرا !
پیرمرد حرفهایی میزد و چیزهایی میگفت که به خاطرش افرادی حاضر بودند جانشان را فدا کنند ، کافی بود اشاره کند و بگوید:جبهه ها را خالی نگذارید ! تا همه ی خیابانهای شهر خالی شوند، پیرمرد پیچیده حرف نمیزد ، خیلی با کلمات بازی نمیکرد ، نظراتش را رک و صریح میگفت :
اگر قرار است خونها ریخته شوند ، پس خونها را بریزید!!؟
و دوباره آن حسرت همیشگی بر میگردد ، حسرت نبودن در آن لحظات!
ای کاش من هم آن لحظات بودم ، ای کاش من هم در خیابانها میدویدم و در میان سیل جمعیت گم میشدم و فریادم به همراه جمع به آسمانها بر میخواست که :
ما همه سرباز توییم خمینی ! گوش به فرمان توییم خمینی

